کیوان شاهبداغی
و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد که هنوز انسانم
راز فهمیده ام که تو هم عاشق منی باران تمام شب ، در گوش ناودان این راز را گشود من مانده بودم و این راز سر به مُهر من مانده بودم و این بغض در گلو آیا تو هم مرا ، با عشق خوانده ای ؟ ... من – تو " من " ... رسم زمین ما وقتی پدربزرگ تنها به جرم خوردن یک سیب ، رانده شد وقتی پدر بعد از مراسم تدفین تنها عموی ما ، هابیل مهربان هنگام شستن دستان خود ز خاک یک آه هم نگفت ... عطر یاس وقتی فشرد ، قامت آن یاس پشت در دستان باغبان ، به مناجات رفته بود با این سئوال سخت : گل را به پشت در ،که به دیوار می زند ؟ ... سهم ما باشد ، شروع کنیم تقسیم می کنیم ، هر چه که باشد در این زمین فریاد سهم تو باشد ، سکوت من دنیا از آن تو ، این درد زآن من ... عهد آن عهد ماندنی ست تا پای جان که نه تا روح زنده است ، این عهد ماندنی ست آری شود که نباشم ولی بدان آن عهد را نتواند کسی شکست ... کسی آیا ؟ کسی می داند آنجا ، یک نفر اینجا ، دلش تنگ است دلش پر میکشد تا یک نگاه گرم هوای چشمهایش سخت بارانی ست کسی آیا دلش تنگ صدای ما نمی گردد ؟ ... دیدار من عاشقم به نگاهت ، اگرچه نا پيداست زبان بسته من ، انتهاي هر غوغاست تو برده اي دل ما را ، در اين زمانه غم مرا کنون ز تو اين بس ، كه خاطرت با ماست حديث عشق چه گويم تو را ، كه مي داني هزار نكته كه از اشك چشم ما ، پيداست ... وقتی تو آمدی آه ای بهار سبز بر دشت های یخ زده اینک سلام کن نجوا به گوش درختان سر به خواب دلتنگ آمدنت ، اندکی شتاب در کوچه باغهای پر از شوق فصل سبز یک قاصدک ، خبرت را رسانده است یک زحمتی برای تو دارم ، بهار خوب ... سلام ای دوست اینجا حال ما خوب است ملالی نیست جز دوری چه باید گفت ، با دنیا که تقدیر مرا ، نا دیدنت فرمود در اینجا آسمان ،گاهی دلش می گیرد اما، بارش ابرش ، دگر مثل قدیما نیست ... سلام ای خالق فصل بهاران مهربان اموزگار خوب باران خدایا ، سال نیکوئی عطا فرما بدان خوبی که باشد از بهار سبز آن پیدا تو گرداننده دلها و نور دیده ها دیگر دلم را بی حسد ، بی کینه ، آری لایق پاک خودت فرما ... یک نفر با اسب می آید دلم می گیرد از دلگیری مردان تنهایی که شب هنگام سر به زیر افکنده شرم خالی دستان خود را ، در کویر مهربانی چاره می جویند ... دست با خنده جواب سلامم را داد و گفت : تنهایی ؟ مگه رفیق و دوست نداری ؟ گفتم : دارم ، ولی کار داشت نیومد گفت : کار ؟ نمیشه که ، دوست ها باید با هم باشند ... روزی میان صفحه تقویم های ما با خط قرمز و زیبا نوشته اند : روز ظهور عشق روز تجلی قائم ، قیام نور جشن شکوه رجعت عیسی کنار خضر روز جهانی پیوند مردمان ... آدم برفی سرفه های مریم ، خواهرم ، امان مادر را بریده بود زمستان بود وسرما و لباس پرپرِی مریم قدیم ها اینجور وقت ها ، مادر سوپ درست می کرد سوپ مریض با هویج و سیب زمینی و سبزی اما این روز ها ، پدر بیکار بود و خانه خالیِ خالی پدر، شرمگین و بی تاب در اتاق قدم میزد اتاق پر بود از سرفه های مریم و ناله های مادر و شرم پدر ... بخوان ما را بخوان ما را منم پروردگارت .... میلاد پیامبر عشق و دوستی یاری کننده مهدی موعود (عج ) حضرت مسیح (ع) مبارک دل داده ام به نور من رهرو شقایق پاکم ، رفیق آب گندم میان پنجه دستان کوچکم پرواز یاکریم ، بلندای شانه ام ... بچه ها دور هم نشسته بودند و کلاغ پر بازی می کردند کلاغ ...................... پر گنجشک .................. پر دست های نحیف بچه ها بالا می آمد و همگی با صدایی لرزان جواب می دادند ... احوال ما ای مهربان ، خوبی ؟ سلامتی ؟ چه خبر از قرار ما ؟ گویا دگر تو نپرسی ز حال ما ...
ادامه مطلب
وقتی نوشته شد که :
آنگاه خط فاصله
" تو "
آغاز فاصله ها را رقم زدند
من باشم و تو باشی و این فاصله ؟
چه تلخ
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

خالقت از ذره اي ناچيز
صدايم كن مرا، آموزگار قادر خود را
قلم را ، علم را، من هديه ات كردم
بخوان ما را
ادامه مطلب

ادامه مطلب
تقدیم به چشمهای منتظرش 
ادامه مطلب
سلام
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |



