پژواک


این جهان کوه است و فعل ما ندا ، سوی ما آید ندا ها را صدا

 

نگفتم ، یک سلامی نیست

نگفتم ، مهربانی مُرد

که خوبی ، رفته از یاد تمام مردم این شهر

نگفتم من

دروغ آیین مردم شد

 

رفیقی گفت ، دیروز آمده اینجا

سلامی داده او

صد بار ، پاسخ داده اند او را

و او خندیده

زان پس ،

او هزاران خنده در گوشش طنین افکنده

اما من

وقتی آمدم

هرگز سلامی نیست

و من دشنام دادم

یک دو صد دشنام بشنیدم

و لعنت گفته

گویا ، از زمین و آسمان ، لعنت به من بارید

صدای خنده ای اما نمی  آمد

 

نگفتم من ، سلامی نیست

نگفتم ، مهربانی مُرد

که خنده ، رفته از یاد تمام مردم این شهر

ای دو صد لعنت بر این " کوهی" که من رفتم