پژواک
پژواک
این جهان کوه است و فعل ما ندا ، سوی ما آید ندا ها را صدا
نگفتم ، یک سلامی نیست
نگفتم ، مهربانی مُرد
که خوبی ، رفته از یاد تمام مردم این شهر
نگفتم من
دروغ آیین مردم شد
رفیقی گفت ، دیروز آمده اینجا
سلامی داده او
صد بار ، پاسخ داده اند او را
و او خندیده
زان پس ،
او هزاران خنده در گوشش طنین افکنده
اما من
وقتی آمدم
هرگز سلامی نیست
و من دشنام دادم
یک دو صد دشنام بشنیدم
و لعنت گفته
گویا ، از زمین و آسمان ، لعنت به من بارید
صدای خنده ای اما نمی آمد
نگفتم من ، سلامی نیست
نگفتم ، مهربانی مُرد
که خنده ، رفته از یاد تمام مردم این شهر
ای دو صد لعنت بر این " کوهی" که من رفتم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:44 توسط کیوان شاهبداغ خان
|